منوچهر خان حكيم

231

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

شدم ، خوب و الّا چون شب به سر دست درآيد ، شما از اين ملك كوچ كرده ، متوجّه ملك روم شويد ، زنهار كه لحظه‌اى در اين ملك توقف نكنيد . سالاران به دست و پاى او افتادند و گفتند : شهريارا ! بگذار تا ما به درون اين چاه رويم . اسكندر گفت : اى مهربانان ! مرا به درون چاه رفتن اشاره شد ، از رفتن شما چه حاصل ؟ القصّه ، خسرو عالمگير آن لوح را بيرون آورد و به سالاران نمود و گفت : اين همان لوح است كه در عالم سنه به من داده‌اند از جهت سدّ راه اين قوم جان ابن جان ، به توفيق خدا زنده از اين چاه نخواهند بيرون آمدن . پس ارسطو و سالاران را وداع كرده و ايشان دست به دعا برداشتند و اسكندر اللّه را ياد كرده ، دست بر طناب كرده ، در دلو نشسته متوجّه نشيب شد . چون دلو به نزديكى زمين رسيد ، اسكندر جستن كرده از ميان دلو خود را بر زمين گرفت . نظر كرد صحرايى را در غايت وسعت كه هزار فرسخ عرض و طول داشت و باغستان بسيار و جداول « 1 » بسيار و دانه‌هاى بىشمار از اطراف و جوانب طيران يافته [ ؟ ] در آن باغستان قصر و ايوان بسيار و طاق و رواق بىشمار ؛ سواد شهرى به نظر اسكندر آمده كه شهر ختا در جنب وى مانند كوره دهى بود . اسكندر از ديدن آن ، انگشت تعجب به دندان گرفت و با خود گفت : مرا به خاطر مىرسد كه اين چاهى است ، اين خود مملكتى بوده است در غايت وسعت و آراستگى ! حاصل كلام آنكه شهريار ظفر قرين متوجّه به جانب آن باغستان شده همه‌جا مىرفت تا به ابتداى كوچه‌باغى رسيد . ناگاه ديد كه نعرهء رعد آسايى مسموع شد . چون نظر كرد اژدهايى را ديد مقابل كوهى كه دهان را به مانند غارى گشوده و دود دهانش به فلك مىرسيد . دو چشمش مانند دو مشعل و حلقه‌هاى چشمش به گردش درآمده ، هرگاه كه نفس مىكشيد خرمن خرمن آتش از دهانش بر زمين مىريخت . تا رسيدن ، بر شهريار گيتىستان حمله كرد . حضرت اسكندر اسماء عظيم پروردگار عالم را مىخواند تا كه او در نزديكى رسيد . بعد از رسيدن او اسكندر دست در بغل كرده ، آن لوح را بيرون آورد . چون چشم اژدها بر آن لوح افتاد ، يكباره آتش از دهان او بر طرف شد و اژدهايى روى به هزيمت نهاد كه ندايى از عالم غيب

--> ( 1 ) . جداول : جمع جدول ، نهرها .